حكيم ابوالقاسم فردوسى
1288
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بسى نامور مهتران با منند * نبايد كه آيد بريشان گزند نشستم بآموى تا پاسخم * بيارد مگر اختر فرّخم [ كشتن خسرو بندوى را به خون پدرش - هرمز - ] ازان پس بآرام بنشست شاه * چو برخاست بهرام جنگى ز راه نديد از بزرگان كسى كينه جوى * كه با او به روى اندر آورد روى بدستور پاكيزه يك روز گفت * كه انديشه تا كى بود در نهفت كشندهء پدر هر زمان پيش من * همى بگذرد چون بود خويش من چو روشن روانم پر از خون بود * همى پادشاهى كنم چون بود نهادند خوان و مىء چند خورد * هم آن روز بندوى را بند كرد ازان پس چنين گفت با رهنما * كه او را هم اكنون ببر دست و پا بريدند هم در زمان او بمرد * پر از خون روانش بخسرو سپرد [ سر پيچيدن گستهم از خسرو پرويز و خواستن او گرديه را ] و زان پس بسوى خراسان كسى * گسى كرد و اندرز دادش بسى به دو گفت با كس مجنبان زبان * از ايدر برو تا در مرزبان بگستهم گو ايچ گونه مپا * چو اين نامهء من بخوانى بيا فرستاده چون در خراسان رسيد * بدرگاه مرد تن آسان رسيد بگفت آنچ فرمان پرويز بود * كه شاه جوان بود و خونريز بود چو گستهم بشنيد لشكر براند * پراگنده لشكر همه باز خواند چنين تا به شهر بزرگان رسيد * ز سارى و آمل بگرگان رسيد شنيد آنك شد شاه ايران درشت * برادرش را او بمستى بكشت چو بشنيد دستش بدندان بكند * فرود آمد از پشت اسپ سمند همه جامهء پهلوى كرد چاك * خروشان بسر بر همى ريخت خاك بدانست كو را جهاندار شاه * بكين پدر كرد خواهد تباه خروشان از ان جايگه بازگشت * تو گفتى كه با باد انباز گشت سپاه پراگنده كرد انجمن * همى تاخت تا بيشهء نارون چو نزديكى كوه آمل رسيد * سپه را بدان بيشه اندر كشيد همى برد بر هر سوى تاختن * بدان تاختن بود كين آختن بهر سو كه بيكار مردم بدند * بنانى همى بندهء او شدند بجايى كجا لشكر شاه بود * كه گستهم زان لشكر آگاه بود همى بر سرانشان فرود آمدى * سپه را يكايك بهم بر زدى و زان پس چو گردوى شد نزد شاه * بگفت آن كجا خواهرش با سپاه بدان مرزبانان خاقان چكرد * كه در مرو زيشان بر آورد گرد و زان روى گستهم بشنيد نيز * كه بهرام يل را پر آمد قفيز همان گرديه با سپاه بزرگ * برفت از بر نامدار سترگ پس او سپاهى بيامد بكين * چه كرد او بدان نامداران چين پذيره شدن را سپه برنشاند * ازان جايگه نيز لشكر براند چو آگاه شد گرديه رفت پيش * از آموى با نامداران خويش